آخرين قسمت افسانه دل

با سرعت و بدون استراحت می تاخت و مطمئن بود با این سرعت تا یک روز دیگه به کاروان میرسه. اما هنوز نصف روز راه نرفته بود که احساس کرد بوی عطری که در فضا بود بیشتر شده و خیلی به کاروان نزدیکه.<?xml:namespace prefix = o ns = "urn:schemas-microsoft-com:office:office" />

آفتاب کم کم داشت غروب میکرد اسب رو هی کرد وسریعتر تاخت  پیچ جاده رو رد کرد و از پشت یه بلندی رد شد. در مقابلش دشت همواری نمایان شد. توی گرگ و میش هوا  روی سینه دشت متوجه یه سیاهی شد به نظر میرسید که کاروانه که اتراق کرده .

اماسرو صدا و حرکتی نداشتن انگار که در حال استراحت بودن. نزدیک تر شد.

چیزی رو که دید باور نمی کرد وحشت همه وجودش رو فرا گرفت. دوباره نگاه کرد با دقت.

تمام افراد کاروان کشته شده بودن و همه بدنها تیکه و پاره شده بود. معلوم بود که مورد حمله راه زنها قرار گرفتن همه کشته شده بودن و اموالشون رو برده بودن.

مستان همه افتاده و ساقی نمانده

داشت دیوونه میشد وحشت و غم همراه با ناباوری وجودش رو فرا گرفته بود. با خودش میگفت : نه این اون کاروان نیست اگر هم باشه حتما بار من کشته نشده شابدم زخمی باشه و پیداش کنم. از اسب پیاده شد و شروع به گشتن کرد اجساد قابل شناسایی نبودن تازه اون که هیچ وقت صورت دخترک رو ندیده بود.

سعی کرد بوی عطر رو دنبال کنه آرزو میکرد هیچ کدوم بوی عطر رو ندن اما از یکی از بدنها بوی عطر گلهای بهشتی به مشام میرسید. کنارش نشست سر نداشت و بدنش چندزخم عمیق داشت نفس پسرک بالا نمی اومد چشماش داشت سیاهی میرفت متوجه دست مشت شده بدن که روی قلبش جمع کرده بود شد .

دست سرد و بی جان جسد رو باز کرد و با دیدن شیشه عطری که خودش به دخترک داده بود امیدش نا امید شد.

بدنش سست شد سرش رو روی خاک کنار دخترک گذاشت چشم هاش رو بست نه چیزس میدید و نه میشنید تنها حس بویاییش کار میکرد شیشه  عطر رو نزدیک صورتش برد آروم یه نفس عمیق کشید و روح کم کم از اونا جدا شد .

تمام اتفاقات به سرعت از نظرش گذشت و تمام شد.

و چه کسی میدونه تقدیر خدا چیه شاید اونا الان توی بهشت  کنار هم باشن.

/ 0 نظر / 15 بازدید