هشتمين قسمت از سری سوم افسانه دل

پسرک سوار بر مرکب روزها و شبها می تا خت و با گذشت زمان احساس میکرد که بوی بیشتری به مشامش میرسه و این یعنی اینکه داره به محبوبش نزدیک تر میشه. تا اینکه روزی به یه چند راهی رسید  به دنبال کسی گشت تا ازش کمک بگیره که بالای یه تپه مکان یریبزی رو دید بالا رفت تا هم استراحتی بکنه و هم شاید کسی رو ببینه.<?xml:namespace prefix = o ns = "urn:schemas-microsoft-com:office:office" />

وفتی بالای تپه ررسید دخترک چوپانی رو دید اما گله اون گرگها بودن نه بز و گوسفند.

با تعجب از اون وضعیت از دخترک پرسید. دخترک در حالی که لبخندی رو لب داشت گفت:

<?xml:namespace prefix = v ns = "urn:schemas-microsoft-com:vml" />

کمی استراحت کن و آبی به سر و صورت بزن تا منم برات تعریف کنم چون یه نظر خیلی خسته و در مونده می آیی. کمی که گذشت و حال پسرک جا اومد دخترک شروع به تعریف کرد:

زمانی من اسیر هوی و هوس خودم بودم ,دروغگو,حریص , حسود, ....

اما روزی اتفاقی افتاد که باعث شد به خودم بیام و تصمیم به نجات و آزادی خودم گرفتم.

و با زهد و تقوی و توبه و تحمل سختی های زیاد تونستم دیوها و درندگان وجود خودم رو تحت اختیار خودم بگیرم و حالا اونا اسیر اراده من هستن. حالا به مرحله ای رسیدم که نه تنها حاکم وجود خودم هستم بلکه حیوانات درنده که البته در برابر نفس سرکش آدم هیچی نیستن هم رام من هستن.

پسرک گفت میتونم بپرسم چطور شد که به خودت اومدی؟

دخترک گفت نه.

پسرک گفت باشه هر طور راحتی اما به من بگو  تازگی کاروانی از اینجا رد نشده؟

دخترک گفت پنج کاروان توی این یکی دوروزه از اینجا رد شدن نمیدونم کدومشون رو میپرسی.

پیرک گفت از کدومشون این بو به مشامت رسید؟ و شیشه عطر گلهای بهشتی رو بهش داد تا بو کنه. دخترک عطر رو بویید و آهی کشید انگار که یاد خاطره ای قدیمی افتاده باشه. بعد از کمی مکث به خودش اومد و گفت: سه روز پیش کاروانی از راه سمت چپ همین تپه رد شد که همین بو ازش به مشام من رسید.

پسرک خوشحال شد و گفت: سه روز پیش؟ و جواب شنید که: آره

بدون معطلی سوار اسب شد و در حال تاخت خدا حافظی کرد و به جاده زد.

/ 0 نظر / 8 بازدید