قيافه های مد روز

اين روزها وقتی از خيابانی که به مغازه ام ميرسد عبور ميکنم زير لب آيه:

قل ا عوذ برب الناس... را زمزمه ميکنم از وحشت قيافه هايی که ميبينم.

  
نویسنده : امپراتور ; ساعت ۱٢:٠٠ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ۱٢ اردیبهشت ،۱۳۸٥


زلزله

چند هفته بعد از وقوع حادثه کاترينا و ريتا که شبکه القاعده و برخی از علمای ايرانی علت اين توفان ها را وجود فساد در آمريکا دانستند و حتی يکی از روحانيون ايرانی اعلام کرد که محل حادثه طوفان کاترينا همان محل توليد فيلمهای مستهجن بوده است، و به دنبال اعلام خشنودی القاعده در مورد وقوع حادثه در ايالات متحده آمريکا، محل اقامت سران القاعده در پاکستان در اثر زلزله شديدی لرزيد و بيش از بيست و پنج هزار نفر از مردم مسلمان پاکستان که نه مشغول فساد بودند و نه فيلم های مستهجن توليد می کردند، کشته شدند.

  
نویسنده : امپراتور ; ساعت ۱٠:٥۱ ‎ب.ظ روز شنبه ٢۳ مهر ،۱۳۸٤


آخرين قسمت افسانه دل

با سرعت و بدون استراحت می تاخت و مطمئن بود با این سرعت تا یک روز دیگه به کاروان میرسه. اما هنوز نصف روز راه نرفته بود که احساس کرد بوی عطری که در فضا بود بیشتر شده و خیلی به کاروان نزدیکه.

آفتاب کم کم داشت غروب میکرد اسب رو هی کرد وسریعتر تاخت  پیچ جاده رو رد کرد و از پشت یه بلندی رد شد. در مقابلش دشت همواری نمایان شد. توی گرگ و میش هوا  روی سینه دشت متوجه یه سیاهی شد به نظر میرسید که کاروانه که اتراق کرده .

اماسرو صدا و حرکتی نداشتن انگار که در حال استراحت بودن. نزدیک تر شد.

چیزی رو که دید باور نمی کرد وحشت همه وجودش رو فرا گرفت. دوباره نگاه کرد با دقت.

تمام افراد کاروان کشته شده بودن و همه بدنها تیکه و پاره شده بود. معلوم بود که مورد حمله راه زنها قرار گرفتن همه کشته شده بودن و اموالشون رو برده بودن.

مستان همه افتاده و ساقی نمانده

داشت دیوونه میشد وحشت و غم همراه با ناباوری وجودش رو فرا گرفته بود. با خودش میگفت : نه این اون کاروان نیست اگر هم باشه حتما بار من کشته نشده شابدم زخمی باشه و پیداش کنم. از اسب پیاده شد و شروع به گشتن کرد اجساد قابل شناسایی نبودن تازه اون که هیچ وقت صورت دخترک رو ندیده بود.

سعی کرد بوی عطر رو دنبال کنه آرزو میکرد هیچ کدوم بوی عطر رو ندن اما از یکی از بدنها بوی عطر گلهای بهشتی به مشام میرسید. کنارش نشست سر نداشت و بدنش چندزخم عمیق داشت نفس پسرک بالا نمی اومد چشماش داشت سیاهی میرفت متوجه دست مشت شده بدن که روی قلبش جمع کرده بود شد .

دست سرد و بی جان جسد رو باز کرد و با دیدن شیشه عطری که خودش به دخترک داده بود امیدش نا امید شد.

بدنش سست شد سرش رو روی خاک کنار دخترک گذاشت چشم هاش رو بست نه چیزس میدید و نه میشنید تنها حس بویاییش کار میکرد شیشه  عطر رو نزدیک صورتش برد آروم یه نفس عمیق کشید و روح کم کم از اونا جدا شد .

تمام اتفاقات به سرعت از نظرش گذشت و تمام شد.

و چه کسی میدونه تقدیر خدا چیه شاید اونا الان توی بهشت  کنار هم باشن.

  
نویسنده : امپراتور ; ساعت ٤:٤٩ ‎ب.ظ روز جمعه ٢٢ مهر ،۱۳۸٤


هشتمين قسمت از سری سوم افسانه دل

پسرک سوار بر مرکب روزها و شبها می تا خت و با گذشت زمان احساس میکرد که بوی بیشتری به مشامش میرسه و این یعنی اینکه داره به محبوبش نزدیک تر میشه. تا اینکه روزی به یه چند راهی رسید  به دنبال کسی گشت تا ازش کمک بگیره که بالای یه تپه مکان یریبزی رو دید بالا رفت تا هم استراحتی بکنه و هم شاید کسی رو ببینه.

وفتی بالای تپه ررسید دخترک چوپانی رو دید اما گله اون گرگها بودن نه بز و گوسفند.

با تعجب از اون وضعیت از دخترک پرسید. دخترک در حالی که لبخندی رو لب داشت گفت:

کمی استراحت کن و آبی به سر و صورت بزن تا منم برات تعریف کنم چون یه نظر خیلی خسته و در مونده می آیی. کمی که گذشت و حال پسرک جا اومد دخترک شروع به تعریف کرد:

زمانی من اسیر هوی و هوس خودم بودم ,دروغگو,حریص , حسود, ....

اما روزی اتفاقی افتاد که باعث شد به خودم بیام و تصمیم به نجات و آزادی خودم گرفتم.

و با زهد و تقوی و توبه و تحمل سختی های زیاد تونستم دیوها و درندگان وجود خودم رو تحت اختیار خودم بگیرم و حالا اونا اسیر اراده من هستن. حالا به مرحله ای رسیدم که نه تنها حاکم وجود خودم هستم بلکه حیوانات درنده که البته در برابر نفس سرکش آدم هیچی نیستن هم رام من هستن.

پسرک گفت میتونم بپرسم چطور شد که به خودت اومدی؟

دخترک گفت نه.

پسرک گفت باشه هر طور راحتی اما به من بگو  تازگی کاروانی از اینجا رد نشده؟

دخترک گفت پنج کاروان توی این یکی دوروزه از اینجا رد شدن نمیدونم کدومشون رو میپرسی.

پیرک گفت از کدومشون این بو به مشامت رسید؟ و شیشه عطر گلهای بهشتی رو بهش داد تا بو کنه. دخترک عطر رو بویید و آهی کشید انگار که یاد خاطره ای قدیمی افتاده باشه. بعد از کمی مکث به خودش اومد و گفت: سه روز پیش کاروانی از راه سمت چپ همین تپه رد شد که همین بو ازش به مشام من رسید.

پسرک خوشحال شد و گفت: سه روز پیش؟ و جواب شنید که: آره

بدون معطلی سوار اسب شد و در حال تاخت خدا حافظی کرد و به جاده زد.

  
نویسنده : امپراتور ; ساعت ۳:۱۸ ‎ب.ظ روز جمعه ۱۱ شهریور ،۱۳۸٤


علی

بگذر از من و نما اثبات که هرچه گفت علی حرفش از همه پيش است

  
نویسنده : امپراتور ; ساعت ۱٠:٥٦ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ٢٦ امرداد ،۱۳۸٤


فيلتر

خسارت ناشی از فيلترينگ دامن ما روهم گرفت

و به خاطر فيلتر شدن سايتی که عکسهای قالب توش بود

قالب وبلاگ ما هم نيمه تعطيل شده. تا ببينيم چه فکری بايد کرد.

  
نویسنده : امپراتور ; ساعت ۸:٤٦ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ۱۸ امرداد ،۱۳۸٤


سنگ دل..

هر وقت باران می بارد ياد من بيفت

من هم هر وقت سنگ می بارد ياد تو می افتم                                              

  
نویسنده : امپراتور ; ساعت ۱٠:٥٤ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ۱٢ امرداد ،۱۳۸٤


هفتمين قسمت از سری سوم افسانه دل

عقل، دل، روح، و تن و ... به راهشون ادامه می دادند انگار عشق به اونها نیرویی عجیب داده بود نا امیدی براشون مفهوم نداشت و خستگی بی معنی بود تا اینکه در کنار روستایی در زیر سایه درختی مردی رو دید که در حال نماز با خدا این چنین راز و نیاز می کرد:

هزار و يك‌ اسم‌ داري‌ و من‌ از آن‌ همه‌ اسم‌ «لطيف» را دوست‌تر دارم‌ كه‌ ياد ابر و

ابريشم‌ و عشق‌ مي‌افتم. خوب‌ يادم‌ هست‌ از بهشت‌ كه‌ آمدم، تنم‌ از نور بود و پَر و

بالم‌ از نسيم. بس‌ كه‌ لطيف‌ بودم، توي‌ مشت‌ دنيا جا نمي‌شدم.

لطیف

اما زمين‌ تيره‌ بود. كدر بود، سفت‌ بود و سخت. دامنم‌ به‌ سختي‌اش‌ گرفت‌ و دستم‌ به‌ تيرگي‌اش‌ آغشته‌ شد. و من‌ هر روز قطره‌قطره‌ تيره‌تر شدم‌ و ذره‌ذره‌ سخت‌تر.

من‌ سنگ‌ شدم‌ و سد‌ و ديوار . ديگر نور از من‌ نمي‌گذرد، ديگر آب‌ از من‌ عبور نمي‌كند، روح‌ در من‌ روان‌ نيست‌ و جان‌ جريان‌ ندارد.
حالا تنها يادگاري‌ام‌ از بهشت‌ و از لطافتش، چند قطره‌ اشك‌ است‌ كه‌ گوشه‌ دلم‌ پنهانش‌ كرده‌ام، گريه‌ نمي‌كنم‌ تا تمام‌ نشود، مي‌ترسم‌ بعد از آن‌ از چشم‌هايم‌ سنگ‌ريزه‌ ببارد.

يا لطيف! اين‌ رسم‌ دنياست‌ كه‌ اشك‌ سنگ‌ريزه‌ شود و روح‌ سنگ‌ و صخره؟ اين‌ رسم‌ دنياست‌ كه‌ شيشه‌ها بشكند و دل‌هاي‌ نازك‌ شرحه‌شرحه‌ شود؟
وقتي‌ تيره‌ايم، وقتي‌ سراپا كدريم، به‌ چشم‌ مي‌آييم‌ و ديده‌ مي‌شويم، اما لطافت‌ كه‌ از حد بگذرد، ناپديد مي‌شود.
يا لطيف! كاشكي‌ دوباره‌ مشتي، تنها مشتي‌ از لطافتت‌ را به‌ من‌ مي‌بخشيدي‌ يا مي‌چكيدم‌ و مي‌وزيدم‌ و ناپديد مي‌شدم، مثل‌ هوا كه‌ ناپديد است، مثل‌ خودت‌ كه‌ ناپيدايي... يا لطيف! مشتي، تنها مشتي‌ از لطافتت‌ را به‌ من‌ ببخش.

قیافه مرد به نظرش آشنا اومد مرد متوجه پسرک شد و اونو شناخت گفت: پسرک عطر فروش من همون مرد مست کوچه و بازارم. من آگاهی امروزم رو مدیون لطف تو هستم آیا می تونم جبران کنم و کاری برات انجام بدم؟ پسرک ماجرا رو براش تعریف کرد. مرد گفت کمی صبر کن تا برات مرکبی بیارم.

سوار

پسرک سوار بر مرکب شد و از مرد تشکر کرد و به راه افتاد.

  
نویسنده : امپراتور ; ساعت ۱۱:٢٧ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ۳٠ تیر ،۱۳۸٤


نگاه

با لبخندت
طعنه مزن
روزي نگاه معصومي
چشمان تو را هم چون من گناه کار ميکند
با لبخندش

  
نویسنده : امپراتور ; ساعت ۱۱:۱۱ ‎ب.ظ روز یکشنبه ۱٢ تیر ،۱۳۸٤


ياس کبود

عشق من ! پاییز آمد مثل پار

باز هم ما باز ماندیم از بهار

احتراق لاله را دیدیم ما
گل دمید و خون نجوشیدیم ما

باید از فقدان گل ؛ خونجوش بود
در فراق یاس ؛ مشکی پوش بود
یاس بوی مهربانی می دهد
عطر دوران جوانی می دهد
یاسها یادآور پروانه اند
یاسها پیغمبران خانه اند

یاس ما را رو به پاکی می برد
رو به عشقی اشتراکی می برد
یاس در هر جا نوید آشتی ست
یاس دامان سپید آشتی ست
در شبان ما که شد خورشید ؟ یاس
بر لبان ما که می خندید ؟ یاس
یاس یک شب را گل ایوان ماست
یاس تنها یک سحر مهمان ماست
بعد روی صبح پرپر می شود
راهی شبهای دیگر می شود
یاس مثل عطر پاک نیت است
یاس استنشاق معصومیت است
یاس را آیینه ها رو کرده اند
یاس را پیغمبران بو کرده اند
یاس بوی حوض کوثر می دهد
عطر اخلاق پیمبر می دهد
حضرت زهرا دلش از یاس بود
دانه های اشکش از الماس بود
داغ عطر یاس زهرا زیر ماه

می چکانید اشک حیدر را به چاه
عشق محزون علی یاس است و بس
چشم او یک چشمه الماس است و بس
اشک می ریزد علی مانند رود
بر تن زهرا ؛ گل یاس کبود
گریه ؛ آری گریه چون ابر چمن
بر کبود یاس و سرخ نسترن
این دل یاس است و روح یاسمین
این امانت را امین باش ای زمین
نیمه شب دزدانه باید در مغاک
ریخت بر روی گل خورشید ؛ خاک
یاس خوشبوی محمد داغ دید
صد فدک زخم از گل این باغ دید
مدفن این ناله غیر از چاه نیست
جز تو کس از قبر او آگاه نیست
گریه کن زیرا که گلها دیده اند
یاسهای مهربان کوچیده اند

 

 

  
نویسنده : امپراتور ; ساعت ۱:٥٧ ‎ب.ظ روز دوشنبه ۳٠ خرداد ،۱۳۸٤